قمار عشق
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم
برگی حکم داشتم
و دیگر هرچی بود ظعیف بود و پایین
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی حکم پایین من بود و باختم
مرا از شعرهایم میشناسی مرا از غصه هایم می شناسی
اگر یک شب به بالینم بیایی مرا از ناله هایم میشناســــــی
تو را از چشمهایت می شناسم تو را از آن نگاهت می شناسم
سخن هرگز نگفتی با من امــــا تو را از آن صدایت می شناسم

روز عشق و مهرورزی ( چهاردهم فوریه برابر با 25 بهمن)
سنت والنتاین در قرن سوم میلادی و در روم باستان زندگی می کرده است . هنگامی که امپراتور کلادیوس دوم به این نتیجه می رسد که سربازان مجرد در مقایسه با سربازان متاهل با کفایت تر و قدرتمند تر هستند ازدواج مردان جوان را غیر قانونی اعلام می کند . تا بدین ترتیب بر تعداد سربازانش افزوده شود . والنتاین که این حکم را بسیار ناعادلانه می دانست از فرمان کلادیوس سرپیچی می کند و مردان و زنان جوان را در خفا به عقد یکدیگر در می آورد . هنگامی که کلادیوس از این عمل والنتاین آگاه می شود وی را به مرگ محکوم می کند .

منم این روز رو به همه کسایی که دوست پسر و دوست دختر
دارن و همدیگر روخیلی دوست دارن تبریک میگم
به تو هم تبریک میگم عزیز

یه روز سرد خزون تنگ غروب
خسته از آدمای شهر شلوغ
خسته از نگاه پر درد زمون
از حظور بی نشون حس اون
تو کوچه باغ شب دل واپسی
بی ستاره موندم تو این بی کسی
دوباره پیش روم هستی اگر چه این یه تصویر
اگر چه بی صدا رفتی صدات برام نمی میره
من می خوام که توی رویام بمونم
تا برات از آرزوهام بخونم
اما باز سکوت تلخ این خونه
کوچ بی صدا تو یادم می یاره
فصل بی دووم خوشبختی من
تا همیشه منو تنهام می زاره

عمرتون صد شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شبهای سرما
یادتون همیشه با ما
منو ببخشید که نتونستم زود به زود آپ کنم و به شما سر بزنم
الانم بعد از چند وقت اومدم و از شما معذرت خواهی کنم .
شما منو فراموش نکنید من شما رو فراموش نکردم .
یه روز میام جبران میکنم حتما این کارو میکنم اما الان اصلا موقعیتش نیست
ولی میام . میام با کلی مطلب شایدم وبلاگی بهتر . حتما منتظرم باشید![]()
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخره روزای خوبمون که گریه زاری بود
روزای بد میرن و روزای بدتر میاد
از دل غم زده من نمی دونم چی می خواد
روزگار چرخیدو من اسیر در مان شدم
توی بد بیاری ها راهی زندان شدم
خلاصه ای روزگار خنجرت و به ما زدی
ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی
حالا اشک خون به چشم اینو واست می خونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد بجونم
ببین تو رو خدا
عشق چکارها که نمیکنه
دو گل سرخ
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه اون حالا توی گلدونه سفالی بود
جای یارش چه قدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت با نوازشای خورشیدطلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غنچگیشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و بر نگشت
گلای قصه ما اهالی شهر بهار نبودن آشنا با بازیه تلخ روزگار
فکر نمی کردند همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن با هم می میرن از غم باد و تگرگ
یه روز یه غریبه اومد و آروم و ترد یکی از عاشقای قصه ما رو چید و برد
اون یکی قصه این رفتن و باور نمی کرد تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ما عاشقای رنگ حریر هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی میشد اگه تو دنیا قصه سفر نبود
قصه گلای ما حکایت عاشقیاس مال یاسا
پونه ها
اطلسیا
رازقیاس![]()
که فقط تو کاره دنیا دل سپردن بلدن
بده نه اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدونه سفال خیلی عزیز اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چه قدر به فکر هم اما چقدر در به درن اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره
بازیاش همیشه یه دنیا بازنده داره
تویه هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار
نمیشه زخمی نشد از بازیه روزگار
اگه دسته روزگار گلای مارو نمی چید حالا قصه با وصالشون به آخر میرسید
ولی روزگار ما عادتش اینه خوبا رو کناره هم میاره بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوز می تپن واسه بهار در امون بمونن از بازیای تلخ روزگار
عشق ، از دوست داشتن پرسيد، فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يك سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم و تو با مرگ .
کاش مي شدمهرباني رو چون گل هديه کرد زندگي رو با اميد ارزو ها زنده کرد کاش ميشد چشمها را با صداقت شست کلبه متروک دل را از صفا اکنده کرد کاش مي شد کاش هايم را کسي باور کند تا بداند عشق را هم ميتوان پاينده كرد.![]()
اگه اسمتو بزارم آفتاب ، غروب مي كني . اگه بزارم گل ، پژمرده مي شي . پس ميزارم نفس كه اگه رفتي منو با خودت ببري .![]()
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است![]()
آنان كه به هزار دليل زندگي ميكنند ، نمي توانند به يك دليل بميرند
و آنان كه به يك دليل زندگي ميكنند به همان دليل نيز ميميرند
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به
عشق
از پرنده آسمان پرسیدم: عشق چیست؟
پاسخ داد: رهایی.
از جغد شب پرسیدم.
به من گفت:تنهایی.
از گل سرخ پرسیدم.
گفت:شبنم صبحگاهی.
و اگر از من بپرسیِ،
خواهم گفت: احساس بين من و تو.
و تو چه گويي؟.......
خیره سرمون حسین با یک خانومه کلاس بالا رفیق شد. (از اون تيريپا)![]()
حسین گفت:مجتبی! همسر آیندمو پیدا کردم!!! رفتن با هم صحبت كردنو..... بعداز چند روز كتك كاري كردن خفن. گفتم بابا تو گفتي كه همسر آيندمه چرا اين جوري شد؟
گفت:ما با هم صحبت مي كرديم كه دختر خانوم گفت كه اگه مي خواهي با من ازدواج كني چند شرط
دارم. گفتم بگو. مي گفت ۱ـ(۱۰۰٪)يك خونه در بالا شهر برام بخري ۲ـ يك ماشين كه حتما برام ميخري
۳ـحوصله مهمونو غذا درستكردن اصلا ندارمو........................
بعد از اين همه كلاس گذاشتنو اينها كه مي گفت بالا شهري هستمو.......
يك دختر پايين شهري بود باباش كارگر ساده اونوقت همه اين سرخابيها و تيپو كلاساش همه فريب بود
فريب بود فريب بود فريب بود.فريب.
اميدوارم كه درس خوبي براتون باشه براي من كه درس خوبي بود.
اينم از دخترهاي امروزي(البته به بعزيا بر نخوره)ووووووووووووووفريب نخوريد . دوستون دارم.![]()
حسین
می سوزم







